تبليغاتX
دنیایی که ما ساختیم


دنیایی که ما ساختیم

شیدا و امیرحسین

برایت گفته بودم به آرزو‌ها دل نبند…

یادت هست؟

تو را نهی کردم اما خودم دل‌بستم به تو…

و تو، تمام شدی آرزوی کوچکِ من! تمام!

باید بروم تن نحیفت را سقط کنم، یک قابله‌ی قابل اعتماد سراغ کرده‌ام…

فقط باید کمی دندان‌هایم را به‌هم فشار بدهم که جیغ نزنم!

نباید نامحرم بفهمد که درد دارد از دست دادنِ تو!

شیدا نوشته دوشنبه 9 آذر1388. 18:2. شیدا | |

روزهای بد و آفتابی را دوست دارم.

به یاد تو.

به یاد بودن.

به یاد قدم‏هایی که پس از فصل، آغاز می‏شدند.

به یاد آسفالت‏هایی که، زیر قدم‏هایمان پاییده می‏شدند.

و راه‏هایی که هر چه گم می‏کردیمشان، به رسیدن، کوتاه می‏ماندند.

.................

سلام.wedgietariant.gif : 33 par 50 pixels.*عید همه مبارک.عید قربانی کردن هواهای شیطانی مبارک((( اوهوم اوهوم..اینو اون آقا مجریه شبه عید میگفت خوشم اومد)))

جاتون خالی نباشه این روزا انقد خسته میشمممم که حد و حساب نداره..و جاتون خالی این دو روز تعطیلی من و همسری یه حاله اساسی کردیم .اولا که بساط خواب تا لنگ ظهر بپا بود بیاد دوران جاهلیت ..babysmiley3.gif : 50 par 33 pixels.*از اونورم از ساعت 6 عصر بساط خرید مریدای شیدا خانوم همانا و خالی شدن جیب شوهر جان همانا.البته دروغ نگم بیشتر خودم خرج میکردم ولی خب خرج گنده ها رو مینداختم گردن امیررررررررررررررررر.خلاصه که جونم براتون بگه خیلی دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.awwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.واسه نوشته های مهسا،پانی،فرزاد جان،همه و همه.جویای احوالاتتون هستیم در هر صورتnicetalkin.gif : 43 par 52 pixels..

آها حالا با چه انگیزه ای اومدم بنویسم تازه یادم اومد..rally.gif : 136 par 75 pixels.**

1  2  3::::بعد از 3 ،4 ماه رفتن و اومدن به شرکت نفت قرار بر این شد که شیدا خانوم یکی از نیروهای دائم معرفی بشن looky.gif : 19 par 18 pixels.و با شنیدن این خبره موندگاریه شیدا توی شرکت از اینور و اونور پیشنهاد کار شد. که کاشف به عمل اومد  حقوق و مزایای دانشگاه خیلی بهتره.و تصمیم گرفتم اعلام کنم که دیگر پایمان را به آن شرکت با چندر قاز حقوق نمیگذاریم.البته پرسنل شرکت بسی دلگیر و ناراحت شدند از غم تحمل دوریه این زیبا رو(کنایه از شیدا)و از اینرو به پاهای بنده افتادند که تروخدا همون دانشگاه اگه خدماتی هم خواستن ما در خدمتیم و هه هه هه،،، بنشینند و سماغشان را مزه مزه کنند که شیدا با آنها دوباره همکار شود.

و امروز روز اول کاریه من توی دانشگاه بود.همون قسمت آموزش.officesmiley.gif : 60 par 56 pixels.**.وای گفتم آموزش ،چقد از اون خانومه که توی آموزشه دانشگاهه خودمون بود بدم میومد ، انگار زورش میومد حرف بزنه..مهسا یادته چقد بد و بیراه بارش میکردم((البته تو دلم..شیدا و  چه به این کارااااااااا..))...خلاصه که خیلی خوشحالیده شدم از استخدام در دانشگاه چابهار.تا بعدددددددددد بای

...........

جالب و خواندنی و درس گرفتنییییییی!!!

یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."
چی؟ یعنی چه؟
و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟
خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."
در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."
و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"

شیدا نوشته یکشنبه 8 آذر1388. 16:7. شیدا | |


Design By : Night Skin

JavaScript Codes كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ